|  08/18/2017 - جمعه 27 مرداد 1396
جستجو
Menu
شعر

آمده فصل تابستان


آمده فصل تابستان

با خورشيد فروزان

تير و مرداد، شهريور

مي آيند با تابستان

تابستان گرمِ گرم است

آفتابش داغ و سوزان

اما من دوستش دارم

چون تعطيل است دبستان

تابستان فصل كوشش

تابستان فصل كار است

بر شاخه ي درختان

ميوه هاي آبدار است

ميوه ي آبدار و شيرين

نعمت پروردگاراست

منبع: taranehaykoodakan.blogfa


 

چهار فصل خدا



من مي دونم که هرسال

چهارتا فصل داره

اول اون چهار تا

فصل خوب بهاره

بهار مياد با شادي

سبزه و گل مياره

رو شاخه ي درختا

برگ تازه ميذاره

بعد از بهار، تابستون

هواي گرمي داره

تعطيلات تابستون

حال و هوايي داره

بعد از تابستون،پاييز

مياد با رنگاي شاد

برگ درخت مي ريزه

وقتي که ميوزه باد

اما زمستون سرد

بعد از فصل پاييزه

آسمون ابري ميشه

گوله گوله برف مي ريزه

چهار تا فصل خدا

جالب و رنگارنگه

هر کدومش يه جوري

خوشگله و قشنگه

منبع:تبيان کودکان


بنفشه زيبا

بنفشه اي ديدم
که توي صحرا بود
چه خوب مي خنديد
چقدر زيبا بود

به سوي او رفتم
بنفشه را چيدم
بنفشه غمگين شد
ومن نفهميدم

به او چنين گفتم
بنفشه زيبا
بخند، چون ديگر
تو نيستي تنها

بنفشه خوبم
به من نگاهي کرد
غم دلش را او
به روي لب ،آورد

چرا جدا کردي
ز خانه ام من را؟
دوباره برگردان
مرا به آن صحرا

مگر نمي داني
که شاپرک آنجاست
بدون من الآن
چقدر او تنهاست

ز حال او من را
تو با خبرگردان

داستان

باغبان و علفهای هرز

باغبان بذرهای گندم را توی زمین کاشت . بعد زمین را آبیاری کرد .آب به دانه های گندم توی دل زمین رسید. گندمها جوانه زدند و سبز شدند و بعد از مدتی از دل خاک بیرون زدند و زیر نور آفتاب زندگی خوبی رو آغاز کردند.
گندمها دوست داشتند با همه ی سبزه ها و گیاهان توی باغ دوست بشند. اما یک روز دیدند باغبان با قیچی باغبانی اومده و می خواد بعضی از گیاهان توی باغ رو بچینه. مثل اینکه باغبان اون گیاهان را دوست نداشت. گندمها از این کار باغبان خیلی ناراحت شدند و اخم کردند.
باغبان که قضیه رو فهمید لبخندی زد و دست از کار کشید و رفت.طولی نکشید که زندگی قشنگ گندمها خراب شد .آخه بعضی از گیاهان توی باغ، با بدجنسی شروع کردن به اذیت کردن گندمها.همش غذای گندمها رو می خوردند و جای آنها را تنگ می کردند .
علف های هرز، آنقدر به این کارها ادامه دادند که نزدیک بود گندمها مریض و زرد بشند. این وضعیت خیلی طول نکشید تا اینکه باغبان دوباره با قیچی علف چینی وارد باغ شد و از گندمها پرسید : "حالا دوست دارید این گیاهان بدجنس رو از توی باغ جمع کنم؟"گندمها که تازه متوجه ماجرا شده بودند لبخندی زدند و از باغبان عذرخواهی کردند.
باغبان به گندمها گفت که اینها علف هرز هستند .اینها اصلا گندم نیستند ونمی توانند دوست شما باشند. علفهای هرز دشمن شما هستند و شما نباید با دشمنان خودتون قصد دوستی کنید.
باغبان اون روز تا شب کار کرد و علفهای هرز را از توی باغ جمع کرد. از اون به بعد دوباره شادی و سلامتی به زندگی گندمها برگشت .

منبع: بخش کودک و نوجوان تبیان

 


مزرعه‌ی گندم

 

دهقان زحمت کش از مدتها پیش زمین رو شخم زده بود و خاکهای سفت زمین رو نرم کرده بود. تا زمین آماده ی کاشت گندم بشه. بعد از مدتی بذرهای گندم رو روی زمین پاشید و بهشون آب داد.

بذرها کم کم جوونه زدند و سبز شدند و به زحمت خودشونو از زیر خاک بیرون کشیدند.

دهقان مهربون هر روز به جوونه های گندم سر می زد و اونها رو آبیاری و نگهداری می کرد .تا اینکه عید از راه رسید و هوا بهتر و بهتر شد گندم ها دیگه بلند قد و طلایی شده بودن و زیر نور خورشید می درخشیدند.

هر روز نوروز که می گذشت برای گندم ها یه عید بزرگ بود .روز های عید بهترین روزهای مزرعه ی گندم بود .تا اینکه تعطیلات عید به آخر رسید و روز سیزده به در رسید.

گندم ها دیدند امروز با روزهای دیگه فرق داره . دسته دسته آدمها  کنار مزرعه ی گندم می آیند و مشغول تفریح و بازی می شند .گندم ها از شادی مردم مخصوصا از بازی بچه ها خوشحال می شدند توی وزش آروم باد تکون می خوردند و می رقصیدند.

همه چیز خوب و خوش و خرم بود تا اینکه یه دفعه چند تا پسر بچه ی شیطون دویدند توی گندما و شروع به بازی کردند.

گندمهای بیچاره زیر دست و پا له می شدند و جیغ می زدند اما کسی توجهی نمی کرد .اون طرف تر هم چند تا دختر بچه ی بی دقت داشتن با کندن گندمها برای خودشون دسته گل درست می کردند.

گندمها از ناراحتی شروع به گریه و زاری کردند .باد صدای گریه ی گندمها رو به گوش دهقان مهربون رسوند و دهقان سراسیمه به سمت مزرعه ی گندم اومد.

دهقان بچه ها رو از مزرعه بیرون کرد و با ناراحتی دید بعضی از گندمها زیر دست و پا آسیب دیدند و بعضی هاشون روی زمین افتادند و دیگه نمی تونن بلند بشند.

دهقان با مهربونی به تک تک گندمها رسیدگی کرد و ازهمشون معذرت خواهی کرد. بعد یه سبد شیرینی که از آرد گندمهای سال گذشته پخته بود به بچه های کنار مزرعه ی گندم داد و گفت : این شیرینیهای خوشمزه محصول همین گندمها هستند.

اگه نون و شیرینی و خیلی از غذاهای خوشمزه ی دیگه رو دوست دارید همیشه مواظب گندم ها باشید. به جای اینکه گندمها رو لگد کنید کنارشون بایستید و عکسهای یادگاری بیندازید. بچه ها از این پیشنهاد استقبال کردند و کلی عکس یادگاری انداختند.

اون روز گندم ها توی عکسهای یادگاری زیادی ،کنار بچه ها ،ژست گرفتن و لبخند زدند ..


منبع: بخش کودک و نوجوان تبیان


دانه خوش شانس

 

 

سالها پيش، كشاورزي، يك كيسه ي بزرگ بذر را براي فروش به شهر مي برد ناگهان چرخ گاري به يك سنگ بزرگ برخورد كرد و يكي از دانه هاي توي كيسه روي زمين خشك و گرم افتاد.
 
دانه ترسيد و پيش خودش گفت: من فقط زير خاك در امان هستم. حيواني كه از آنجا عبور مي كرد پايش را روي دانه گذاشت و آن را به داخل خاك فرو برد.

دانه گفت: من تشنه هستم، من به كمي آب براي رشد و بزرگ شدن احتياج دارم.
 
كم كم باران شروع به باريدن كرد. صبح روز بعد دانه يك جوانه كوچولوي سبز درآورد. جوانه تمام روز زير نور خورشيد نشست و قدش بلند و بلندتر شد. روز بعد اولين برگش درآمد. اين برگ كمك كرد تا نور خورشيد بيشتري را بگيرد و بزرگتر شود. يك روز غروب، پرنده اي گرسنه خواست آن را بخورد . اما ريشه هاي دانه آن را محكم در خاك نگه داشتند.
 
سالها گذشت و دانه آب باران زيادي خورد و مدتهاي زيادي در زير نور خورشيد نشست تا اينكه در ابتدا تبديل به يك درخت كوچك شد و بعد به درخت بزرگي تبديل شد.
 
حالا وقتي شما به كوه و دشت مي رويد. درخت قوي و بزرگي را مي بينيد كه خودش دانه هاي بسياري دارد.

منبع:koodakan.org